تبليغاتX
در برابر خدا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خداحافظی
دیگه حوصله شو ندارم....

دیگه اپ نمی شه....

شما هم اگه با من کاری داشتید برام کامنت بزارید...

 

 همتون و به خدا میسپارم

التماس دعا

|+| نوشته شده توسط یه دختر خوب در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:56 | 

 

 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟.

بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

|+| نوشته شده توسط یه دختر خوب در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 15:51 | 
خوشبختی

خوشبختي، خود تويي، در آينه ديگران آنرا مجو

خنده هايت را براي روز مبادا نگه ندار.

به سفر که ميروي ، بالهايت را فراموش نکن

به آينه که نگاه ميکني، او محو تماشاي تو شده است

نگاهت را به هر گوشه اي پرت نکن

طوفان با همه خشمش ، نميماند ، درياست که هميشه پابرجاست

هميشه ماه به حوض مي آيد تا ماهي ها را به آسمان ببرد.

زمين ، سريع قرض دريا را از ابر ميگيرد

به ستاره ها که نگاه مي کني ،آسمان را فراموش نکن.

کثرت سنگ ها مانع نميشود که من از زيبايي شان سخن نگويم

هرچند وقت يک بار خودت را از خودت طلب کن ، شايد گم شده باشي.

وقتي خوابهايت کوچ کنند به ارزش شب ها پي خواهي برد.

آنقدر قوي باش که بتواني با روزگار روبرو شوي

آنقدر ضعيف باش تا قبول کني که نمي تواني همه کارها را به تنهايي انجام دهي

در مقابل کساني که به کمک تو احتياج دارند ، بخشنده باش.

آنقدر عاقل باش تا قبول کني که در مورد همه چيز آگاهي نداري

آنقدر ساده باش که به معجزه اعتقاد داشته باشي

شاديهايت را با ديگران تقسيم کن

در غم و اندوه ديگران شريک شو

راهنماي افرادي باش که راه خود را گم کرده اند

هنگامي که ترديد داري پيرو کساني باش که به موفقيت رسيده اند

براي اين که دچار اشتباه نشوي ، از جايي که قدم بعديت را ميگذاري

 مطمئن شو

از مقصد و هدفت خاطر جمع شو تا مبادا راه غلط را بروي

با کساني که به تو عشق ميورزند ، مهربان باش

 

|+| نوشته شده توسط یه دختر خوب در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 11:50 | 
از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید..
از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید
از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید
از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید
از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید..
از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید
از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید
و تنها خدا را دوست دارم!!!
چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!
چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!!
چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گریه نکند!!!
چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!!
چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!!
چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!
چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!!
و من تنها خدا را دوست دارم...

|+| نوشته شده توسط یه دختر خوب در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 16:35 | 

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند .

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .

ساكي با خوشحالي  به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره  !

|+| نوشته شده توسط یه دختر خوب در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت 0:25 | 
سال نو مبارک

به ساععتت نگاه كن فقط چند دقيقه به وداع مانده است چند دقيقه ديگر به ابديت ميرسيم چند فصل  از زندگي  را خوانده اي؟فرصتي نيست ممكن است مهرباني قضا شود.بيا از خودمان فاصله بگيريم و روحمان را زير باران بگذاريم من دستهايم را گم كرده ام وتو چشمات را در شبستان جا گذاشته اي من ميان بيشه هاي سكوت گم شده ام  تو هر چه ميدوي به جاده ها نميرسي .

بيا روشن شويم مثل كبوتراني كه در سحرگاهان به دنيا  ميايند.بيا مثل بغضهاي نا شكفته مقدمه گريه باشيم بيا  اگر رودخانه نيستيم مثل سنگهاي هميشه خيس  در متن رودخانه ها زندگي كنيم.

ثانيه ها ميگذرند و محو ميشوند دلها ميگذرن و خاموش ميشوند .من تو ميگذريم و كلمه اي ميشويم كه فردا از يادها ميرود.به ساعتت نگاه كن عقربه ها در پي زمان ميدوند فقط چند لحظه به ديدار مانده است فر شتهايميايد ديوارها كنار ميروند پنجره ها پي در پي ميرويند تو اما سنگين شده اي انگار به زمين چسبيده اي به هر طرف رو ميكني بجز غبار به كف نمي اوري فرشته بال ميزند و نزديكتر ميايدچند قطره در چشمات ميريزد ناگهان دنيا زير و رو مي شود سنگها  برايت اواز ميخوانند گلها  كاسه هايت را پر از گلاب ميكنند و بهار خرامان از خم كوچه برايت دست تكان مي دهد

 

|+| نوشته شده توسط یه دختر خوب در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 0:12 | 

می دونستی

می دونستی اگه خداوند يخچال داشت حتما عکست رو بروی در اون می چسبوند ؟

می دونستی اگه خداوند کيف پول داشت حتما عکس تو رو داخل اون قرار می داد ؟

می دونستی اين خداست که هر بهار واست گلهای زيبا به نشونی دلت پست می کنه ؟

می دونستی اين خداست که هر سپيده دم خورشيد رو مهمون خونه ت می کنه ؟

می دونستی که خدا هميشه دستشو زده زير چونه ش و داره به حرفات گوش میده ؟

می دونستی اين قلب مهربونی که داری انتخاب خدا بوده ؟

اگه نمی دونستی خوب حالا که دونستی پس معطل نکن و با قلب بی همتات ازش تشکر کن

 

|+| نوشته شده توسط یه دختر خوب در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 14:54 | 

سلام
شهر هرت
شهر هرت جايي ست كه رنگهاي رنگين كمان مكروهند و رنگ سياه مستحب...
شهر هرت جايي ست كه اول ازدواج مي كنند بعد همديگر را مي شناسند...
شهر هرت جايي ست كه همه بدند مگر اينكه خلافش ثابت بشه...
شهر هرت جايي ست كه دوستت بعد از شنيدن حرفات ميگه كه دوباره لاف زدي؟...
شهر هرت جايي ست كه درختان علل اصلي ترافيكند و بريده مي شوند تا ماشين ها راحتتر برانند...
شهر هرت جايي ست كه كودكان زاده ميشوند تا عقده هاي پدر مادرشان را درمان كنند...
شهر هرت جايي ست كه شوهرها انگشتر الماس براي زنانشان مي گيرند ولي حوصله ي 5 دقيقه قدم زدن با همسرانشان را نداند...
شهر هرت جايي ست كه همه با هم مساويند و بعضي ها مساويتر...
شهر هرت جايي ست كه با ميلياردها پول و بعد از چندين ماه فقط مي توان براي مردم مصيبت زده چند چادر بر پا كرد...
شهر هرت جايي ست كه خنده عقل را زايل مي كند...
شهر هرت جايي ست كه مردم سوار تاكسي مي شن زود برسن سر كار كار كنند تا بتونند پول تاكسي شون رو در بيارند...
شهر هرت جايي ست كه گريه محترم و خنده محكومه...
شهر هرت جايي ست كه وقتي ميري مدرسه كيفت رو ميگردند مبادا آينه داشته باشي...
شهر هرت جايي ست كه دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه ابلهانه مزخرف و ...است...

شهر هرت جايي ست كه وقتي از يه دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي كني جواب ميده نمي دونم هر چي بابام بگه
شهر هرت جايي ست كه وقتي مي خواي ازدواج كني 500 نفر رو بايد دعوت كني شام بدي تا بعدن پشت سرت كلي از بدي و زشتي و نفهمي و بي كلاسيت حرف بزنن...
شهر هرت جايي ست كه نميشه رفت رو پشت بومش مگر اينكه از يه طرفش بيافتي پايين...
شهر هرت جايي ست كه...
.
.
.
.
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!!!

 

|+| نوشته شده توسط یه دختر خوب در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 19:47 | 

فقط منم و تو

  من تو را انتخاب کرده ام و این بزرگترین خوشبختی من است . این که بنده ای خودش خدایش را انتخاب کند . من جاهای زیادی دنبال خدا گشته ام . درون و بیرون خودم . به خیلی ها چنگ زده ام و بارها دست از گشتن برداشته ام . اما هر بار تنیجه یکی بوده و همیشه تنها تو بوده ای که خدای من شده ای .

حالا من به خودم می بالم . من در برابر تو به خودم می بالم . چرا که من و تو یک فرق بزرگ با هم داریم . تو یک خدا هستی و یک عالم بنده داری . اما من یک بنده هستم و تنها یک خدا دارم . فقط منم و تو . هیچ کس پیش من رقیب تو نمی شود . تو همیشه پیروزی . قهرمان بزرگ زندگی من . هر جا که در خطر باشم سر می رسی . هر وقت دلم بخواهد با تو حرف می زنم . من خوشبختم که فقط به یکی فکر می کنم که دل شوره ندارم که او را از دست بدهم . هر وقت که بخواهمش هست و این طور است که من یک بار برای همیشه خدایم را انتخاب کردم و کسی از من خوشبخت تر نیست. تنها رابطه دوستي که (( تا )) نداره دوستي خدا با بنده هاشه دوستي هاي بنده هاش هر چقدر هم سعي کنن يه دوستي با (( تا )) و فقط دوست خداست که (( تا )) نداره .

|+| نوشته شده توسط یه دختر خوب در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 23:19 | 

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين
مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و..
اجي     مجي    لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و  شيك   QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين،
خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
  
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه  !!!
 
پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
 
اجي     مجي    لا ترجي


و آقا 92 ساله

 شد!

 

 

|+| نوشته شده توسط یه دختر خوب در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 14:58 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar