| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
سلام بر تو ای کوچه های گریان کوفه... علی جان ای ناب ترین مهربانی اسمان و زمین... ای مظلوم ترین فرد تاریخ...کوچه پس کوچه های فقر دلتنگ نیمه شب های تو مانده است...مولای من نخلستان و چاه هیچ... با غریبی کودکان یتیم چه میکنی؟... هنوز در سوگ تو اسمان کوفه اشک ستاره میریزد...اما نگین کعبه هنوز درخشان است. علی را وصف در باور نیاید زبان هرگز ز وصفش بر نیاید علی با درد غربت اشنا بود علی تنها ترین مرد خدا بود
دوستای مهربونم امشب شب قدر... امشب میتونیم هممون به اون چیزهایی که از خدا می خواهیم برسیم... می تونیم به گفته ی خود خدا امشب سرنوشتمون و عوض کنیم. من اصلا قصد نداشتم احیا بگیرم... ولی چند روز پیش توی یکی از مراسم های دانشگاه شرکت کردم... تاثیر عجیبی روی من گذاشت... امشب حتی اگر از خستگی بمیرم هم بیدار میمونم و از خود خدا میخوام ... ازش میخوام خونواده ی عزیزم رو همیشه در پناه خودش حفظ کنه... ازش میخوام اون مریض مظلومی رو که خیلی وقته بیماریش داره عذابش میده رو به لطف خودش شفا بده... ازش میخوام ... برای همتون دعا میکنم... خواهش میکنم برای منم دعا کنید... التماس دعا...
|+| نوشته شده توسط یه دختر خوب در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 21:40 |
فرشته تنها
اول سلام خدا دوم سلام بنده های خدا! خدای بزرگ میدونی راجع به چی میخوام باهات صحبت کنم! گاهی بعضی چیزا اونقدر تاثیر عمیق روی ادم میزارن که اثرش تا مدت ها دنبالمونه و مثل سایه تعقیبمون میکنه... هیچ جوریم نمیشه ازش خلاص شد... چقدر فکرم اشفتست... کاش ندیده بودمش... نمی دونم اون کی بود... شاید یه فرشته ی کوچیک... یه دختر بچه ی تنها... اون موقع شب... توی خیابون چی کار میکرد؟ بیرون بودم... بعد از کلی انتظار اتوبوس اومد... مملو از جمعیت... بعد از چند ایستگاه یواش یواش مسافرا پیاده شدن! صداشو شنیدم... نشسته بود روی صندلی... به من که وایستاده بودم اشاره کرد بیا پیش من... اما من ازش ترسیدم... یه وحشت همراه مظلومیت توی چهرش بود... من نرفتم پیشش... مثل ادمای مغرور از کنارش گذشتم و رفتم روی یه صندلی دیگه نشستم... اما اون... خودش اومد پیشم... وقتی داشت میومد طرفم حس کردم یه فرشتست ... چقدر قشنگ بود... واقعا احساس عجیبی نسبت بهش پیدا کردم... اسمشو پرسیدم... گفت فرشته!!!... با هام حرف زد... ازش پرسیدم تنهایی؟ گفت اره... گفتم نمی ترسی؟ گفت نه!... گفتم میخوای بری کجا؟...گفت ایستگاه اخر پیاده میشم!... گفتم پس با همیم... می خواستم باهاش صحبت کنم... شایدم دوست داشتم همیشه کنارم باشه... یه دفعه برگشت به من گفت شمارتو بده بهت زنگ بزنم با هم صحبت کنیم... ولی من گفتم ... نه... ناراحت شد... همون ایستگاه پیاده شد... گفتم فرشته خیلی مونده تا ایستگاه اخر... گفت نه... همین جا باید پیاده شم ... با هم دست دادیم... چه گرمایی توی دستاش بود... وقتی پیاده شد از بیرون اتوبوس داد زد... نفهمید چی گفت... چند نفری که توی اتوبوس بودن به هم با تعجب نگاه کردن گفتند... این بچه تنها بود؟... واقعا عجیب بود... توی اون محله... اون موقع شب... چرا اینقدر فکرمو مشغول کرده؟...خدایا خودت مواظبش باش... یعنی می خواست کجا بره؟... خدایا من براش دعا میکنم...
|+| نوشته شده توسط یه دختر خوب در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 21:56 |
|
درباره وبلاگ
![]() هزار بار منتظر تو هستم هزار رکعت نماز به پیشواز آمدنت به جا می آورم من همه احساسم را نیمه شبی در سجده ای به درازای ابدیت فریاد می کنم من به تو قول می دهم که دلم را آنطور که تو می خواهی آب و جارو کنم و نقش هر بیگانه را از در دیوار بشویم .
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
هفته سوم اردیبهشت 1386هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته اوّل فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته سوم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته اوّل مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته سوم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 پيوندها
اسطوره ی جاویدانسرو قامت عکس های دیجیتالی من باشگاه هواداران رادیو جوان وبلاگ فرشید منافی می نویسم گاهی لاله اشک قصر قفس کرم خاکی جوان امروز قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |