باز دلم می لرزد و طلوعی نو مرا به شهر عشق پرواز می دهد
نور را می بینم و سکوت را حس می کنم
و امروز تولدی دیگر است...
تولد در سکوت و تولد در آسمان قنوت
تولدی در میان طلوع ! و خورشید رنگی دیگر دارد در این صبح
و آسمان ترانه ای دیگر !
من این تولد را همراه با باران و در زیر سایه ی چنار جشن می گیرم
باز دلم می لرزد و بغض برایم سنگین است !
و باز امشب بارانی است!
وباز امشب بوی خدا می آید
من این بو را دوست دارم
و امروز روز قشگی است
روز تولد خورشید....

|
+| نوشته شده توسط یه دختر خوب در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 4:37 |